تبلیغات
دبیرخانه بینش مطهر استان اردبیل - آزادی معنوی «بخش دوم»
بهترین راه ترویج افکار مطهری چیست؟





جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
آزادی معنوی «بخش دوم»
نویسنده : دبیرخانه بینش مطهر استان اردبیل
تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1392

 مبانی آزادی معنوی در اسلام


الف) اعتقاد به توحید

در اسلام خداشناسی و توحید، بنیاد اخلاق و معنویت است . این پرسش که چرا باید نیک بود، از پرسشهای بنیادی در اخلاق می باشد . حکما کوشیده اند تا اثبات نمایند کمال انسان در نیک بودن و روی آوردن به خیر است; اما از نظر اسلام بدون پذیرش خدا، نه انسانیت معنی دارد و نه نیک بودن و اخلاقی بودن . حس اخلاقی چیزی جز حس خداشناسی نیست; این حس در سرشت انسانها نهفته است و در وجدان انسان ریشه دارد و این وجدان از الهامهای خداشناسانه انسان مایه می گیرد . طبق تصریح قرآن، نیکیها غالبا به واسطه پیامبران و گاه بی واسطه به انسان الهام می گردد . (30)......


الف) اعتقاد به توحید

در اسلام خداشناسی و توحید، بنیاد اخلاق و معنویت است . این پرسش که چرا باید نیک بود، از پرسشهای بنیادی در اخلاق می باشد . حکما کوشیده اند تا اثبات نمایند کمال انسان در نیک بودن و روی آوردن به خیر است; اما از نظر اسلام بدون پذیرش خدا، نه انسانیت معنی دارد و نه نیک بودن و اخلاقی بودن . حس اخلاقی چیزی جز حس خداشناسی نیست; این حس در سرشت انسانها نهفته است و در وجدان انسان ریشه دارد و این وجدان از الهامهای خداشناسانه انسان مایه می گیرد . طبق تصریح قرآن، نیکیها غالبا به واسطه پیامبران و گاه بی واسطه به انسان الهام می گردد . (30)

پس اولا، اخلاقی و معنوی بودن; یعنی خداشناس بودن و اعتقاد به توحید داشتن . ثانیا، انسان تنها به خاطر خدا و از پرتو ایمان و اعتقاد به خدا، نیک می شود و نیکی می کند، وگرنه، اگر خدا نباشد، هر کاری مجاز خواهد بود .

لازمه ایمان به خداوندی زنده، بینا، شنوا و نزدیکتر از رگ گردن به انسان، خدایی شدن و تلاش برای پیداکردن خلق و خوی موردنظر اوست . هدف نهایی در این بینش، قرب به خدا، جلب رضای او، حب شدید او و تشرف به فیض لقای الهی و نظر به وجه الله است .

همه ویژگیهای اخلاقی چون امانتداری، عزت، غیرت، عدالت و بشر دوستی، ثمره این هدف اصیل و برآیند این اعتقاد بنیادینند .

ب) اعتقاد به نبوت

دومین پایه آزادی معنوی در اسلام، اعتقاد به نبوت و وحی است . وحی مبنای آراسته شدن به فضایل وحیانی و الهی و ارزشهایی است که انسان با عقل خویش قادر به درک آنها نیست . انسان با اندیشه خود همه رذایل و فضایل اخلاقی را نمی تواند دریابد; خداوند با ارسال پیامبران، راه رسیدن به کمال، ارزشها و ضد ارزشها را به انسان می آموزد .

از آنجا که پاکیها و محسنات اخلاقی، نقش اساسی در صعود انسان به سوی کمال دارند، اخلاق، پاکیزگی نفس و اصلاح درون، سرلوحه کار پیامبر قرار گرفته است; قرآن می فرماید:

«هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة » (31)

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نیز هدف بعثت خود را تکمیل اخلاق معرفی نموده اند:

«بعثت لاتمم مکارم الاخلاق .» (32)

ج) اعتقاد به معاد

سومین پایه نظام معنوی اسلام، اعتقاد به معاد است . آخرت باوری مبنای آراسته شدن به صفات ماندگار و جاودانه می باشد . از آنجا که خود آخرت، حیاتی جاوید است، انسان باید متناسب با آن، صفاتی را کسب کند که او را جاودانه سازد; زیرا انسانها در قیامت بر طبق خصلتهای اکتسابی روحی، محشور می گردند و هر چه این صفات برتر باشند، ماندگاری او بیشتر است .

اعتقاد به معاد سیر اخلاقی را بی کرانه می سازد; با این باور، سفر آسمانی و معراج اخلاقی انسان نقطه پایان ندارد; نه عطش کمال جویی وی پایان می پذیرد و نه لذت تکامل اخلاقی به نقطه ای ختم می شود . معاد به باور مسلمان، منزلی است که با ملاحظه آن، بسیاری از کارها را خودبه خود ترک می کند یا انجام می دهد . مهمترین ضامن عمل به دستورات اخلاقی، همین باور است .

اعتقاد به معاد، منشا همه آزادیهای واقعی است; به انسان آزادی معنوی می بخشد، او را از اسارت و بندگی هوای نفس می رهاند و راه را برای تخلق به اخلاق جاودانه و زندگی همیشگی فراهم می کند .

د) کرامت انسانی

چهارمین و آخرین مبنای آزادی معنوی در اسلام، کرامت انسان است . تکریم انسان مبنای آراسته شدن به خلق و خوی انسانی و برخورداری از ویژگیهای خاص انسان با توجه به تعقل، تفکر، اراده و اختیار اوست . در فرهنگ اسلامی، انسان خلیفه خدا بر روی زمین، (33) حامل امانت الهی (34) و دارای بالاترین ظرفیت علمی ممکن، (35) فطرتی خدا آشنا، (36) کرامت و شرافت ذاتی (37) است که نعمتهای زمین برای او آفریده شده است (38) و او برای پرستش خداوند . (39)

کرامت در سرشت انسان است، چنان که خدای متعال می فرماید: «و لقد کرمنا بنی آدم » (40) ; این کرامت، معلول مبارزه ای مثبت و معقول با غرایز و هواهای نفسانی است; زیرا از نظر قرآن همه کمالات بالقوه در انسان وجود دارد و او باید آنها را به فعلیت برساند . انسان با داشتن عقل و اراده می تواند سازنده و معمار خود باشد . از این رو، به حکم عقل، خلقیات او باید الهام گرفته از اندیشه متعالی و در مسیر رشد فکری و پرورش ابعاد مختلف او باشد و به انتخابگری و برکشیدن بعد ملکوتی وی کمک کند .

بدینسان انتخاب هرگونه عملی که به اسارت عقل و اراده انسان بینجامد، بر ضد کرامت و مسیر رشد اوست .

این که قرآن از برگزیدن انسان سخن می گوید، برای آن است که خود را بشناسد و با خودشناسی احساس شرافت، کرامت و تعالی نماید و خویشتن را از تن دادن به پستیها برتر شمارد; آنگاه است که مقدسات اخلاقی و اجتماعی برایش معنی و ارزش پیدا می کند و تمام ابعاد جسمی، روحی، مادی، معنوی، فکری، عاطفی، فردی و اجتماعی خود را پرورش می دهد .

اکنون با توجه به این مبانی است که انسان در جهت تهذیب نفس، قرب به خدا، حرکت به سمت جاودانه شدن، کرامت و عزت نفس تلاش می کند .

اما عملکرد انسان غربی از جهان بینی وی جدا نیست و دارای اصولی است که اساس جهت گیریهای سیاسی، فلسفی، علمی و اخلاقی او را تشکیل می دهد . آزادی در رفتار و اخلاق انسان غربی از این مبانی سرچشمه گرفته و از این رو به اباحه گری رفتاری انجامیده و جایی برای دین و دستورات آن نمی گذارد .

بی شک نوع نگرش آدمی به جهان هستی در تعریف آزادی و برداشتی که از آن دارد، مؤثر است . اندیشمندی که آرا و تفکراتش بر یک جهان بینی الهی - دینی استوار است، آزادی را به گونه ای همنوا و هماهنگ با جهان بینی خود و مغایر با جهان بینی مادی تفسیر می کند . شگفت نیست که گروهی از اگزیستانسیالیستهای ملحد، بندگی خداوند و سرنهادن به اوامر و نواهی او را به معنای سلب آزادی بشر می انگارند; چه این که خداوند در جهان بینی اینان جایگاه و مفهومی ندارد . مکاتب اومانیستی که اصالت را به انسان داده و انسان محوری را جایگزین خدا محوری کرده اند، چگونه می توانند دین گرایی و بندگی خدا را عین آزادی بدانند؟ (41)

مهمترین اصل، انسان محوری (Humanism) است . پس از رنسانس آنچه در غرب مطرح گردید، بیرون راندن دین از صحنه اجتماع، و اعتقاد به اصالت انسان بود . از قرن پانزدهم میلادی که این انقلاب در افکار و اذهان پدید آمد، مرکز ثقل اندیشه غربی از آسمان به زمین منتقل شد و زادگاه این انقلاب روم بود . مطابق این نظر، انسان، مدار و محور همه چیز گردید و تمام برنامه ها و شرایع باید به نفع او ختم شود وگرنه فاقد اعتبار است . اعتقاد به اصالت انسان، گسستی جدی در سنت مسیحی ایجاد کرد (42) و نتیجه آن بالیدن انسان به خود و مقدم داشتن فهم و شناخت خود بر فهمهای دینی گردید . همین امر موجب تفسیر به رای کردن متون دینی و در گام بعدی ادعای استقلال در وضع قانون و تکلیف و بی نیازی از شریعت الهی شد . دستاورد نهایی چنین دیدگاهی، نفی روح دینی و وجود خدا و ماوراء الطبیعة بود . نیچه معتقد است که خدا بویژه خدای مسیحیت، شور، شوق و نشاط را در انسان می میراند; به عقیده او تصور خدا، دشمن زندگی است . بنا به گفته کاپلستون وی معتقد است:

«نیرومندی و آزادی عقلی و استقلال انسان و دلبستگی به آینده او، خدا ناباوری می طلبد . ایمان نشانه ناتوانی، ترس، تباهی و نگره نفی کننده زندگی است .» (43)

همچنین از نظر ژان پل سارتر، انسان آزاد است و این آزادی او با فرض وجود خدا و اطاعت او سازگار نیست، چنان که موریس کریستین در کتاب ژان پل سارتر آورده است:

«قول به آزادی انسان مستلزم این است که افراد بشر ملعبه خدایان یا هر قوه دیگری مساوی خود نیستند، بلکه آزادی مطلق دارند و رها و مستقل و غیرمتعلق و غیر مرتبطند .» (44)

در انسان شناسی غربی، جوهره و ماهیت انسان، استعدادها و غرایز دنیوی اوست . این ماهیت، خواسته های بسیاری را در پی می آورد که نه تنها طرد برخی از آنها ضرورت ندارد و نباید از آن پرهیز کرد، بلکه پذیرفتن هر میل در جای خود و ارضای آن قابل بررسی است . حتی عقلانیت و تجربه دو ابزار، برای رسیدن به خواسته ها و امیال به شمار می روند; نتیجه این روند، آزادی مطلق و غریزه محوری است . بر اساس تعریف الحادی، آزادی حق انسان می باشد و آدمی در نوع پوشاک، خوراک، مسکن، عقیده، رفتار و همه جنبه های زندگی آزاد است . اعتقاد به اومانیسم و قرار دادن انسان به جای خدا، مساوی با آزادی مطلق، طرد قدرتی مافوق و نیز مساوی با نفی قوانین مقدس و الزام آور است . تنها مانع، عدم مزاحمت با حقوق دیگران است; از این رو، در برخی قوانین غربی آمده است که فقط مزاحم حقوق دیگران مباش، سپس هر چه می خواهی بکن . اما آیا این توجیه، مشکل آزادی رفتار بی حد و مرز را حل می کند؟

این سخن به کلی فاقد روح انسانی و امر کردن به تناقضی آشکار می باشد; زیرا مانند این است که گفته شود آتش باش، ولی مسوزان; طوفان باش، ولی تخریب نکن; چون وقتی خواهش آدمی رها شود، اولا، از کنترل خارج می گردد . ثانیا، جلوگیری از خواهش را ضایع شدن حق خود تلقی می کند . (45)

کسی که تنها به خود اصالت می دهد و حاضر است درباره خود هر کاری، از میگساری تا خودکشی را انجام دهد، نمی توان او را ملزم به پذیرش حق دیگران کرد; او خود را از هر قانونی رها می داند و محال است که برای انسانهای دیگر حق حیات، کرامت و آزادی قائل شود . چنین فردی اصولا مفهوم حق، حکم، کرامت و آزادی را در نمی یابد، چه رسد به این که آنها را مراعات کند .

در حقیقت، این اشخاص، تجسمی از تزاحم، تعدی، خیانت و جنایت بالقوه ای هستند که کمترین انگیزه، برای به فعلیت رسیدن پلیدیهای آنان کفایت می کند . (46)

بدین ترتیب اومانیسم غربی پایه و اساس انسان شناسی غرب، آزادی رفتاری و اخلاقی او را تشکیل می دهد .

نسبی یا مطلق بودن اخلاق

با توجه به ویژگیهای انسان از منظر دو مکتب، نسبی یا مطلق بودن اخلاق از نکات مهم و قابل بحث است . بر اساس مبانی اسلام و نگرش اسلام به انسان، ارزشهای نظام اخلاقی آن مطلق و ثابت هستند . مطلق بودن این ارزشها، به این معنی است که خواست افراد، گذشت زمان و تفاوت مکانها، آنها را دچار تغییر و تبدیل نمی کند . علت ثبات ارزشها و فضایل، انطباق آنها با فطرت ثابت و تغییرناپذیر انسان است . ارزشهای مطلق اخلاقی و فطری، اصولی هستند که عمل به آن تحسین همه جوامع را بر می انگیزد و همه اقوام (در همه زمانها و مکانها) درباره آنها یکسان داوری می کنند; مثلا همه جهانیان در لزوم عمل به اصل امانتداری، صداقت و عدالت، اتفاق نظر دارند و فرد امین، راستگو و عادل را تحسین و فرد خائن، ظالم و دروغگو را تقبیح می کنند، این یکسانی قضاوت، نهادینه و فطری بودن این اصول را می رساند . بدینسان آشکار می شود که اخلاق; زمان، مکان و مرز نمی شناسد، از این رو نسبی نیست و مسلمان و غیرمسلمان برایش تفاوتی ندارد .

دگرگونی تمدنها و یا انتقال انسان از قاره ای به قاره دیگر در آن تاثیر نمی گذارد . اخلاق از بعد ملکوتی و برجسته انسان سرچشمه می گیرد، به این جهت هر گزاره ای که بر آن عرضه می کنیم در صورت احساس ملایمت، به تحسین و انجام آن فرمان داده و در صورت مغایرت، به تقبیح و جلوگیری از آن دستور می دهد . سنجش زیبایی یا زشتی یک کار بر محور تمایلات شخصی یا اغراض نوعی نیست; چرا که در اخلاق، شخص و نوع مطرح نیست تا خواست و اغراض او محور سنجش باشد، بلکه خود گزاره، جدای از فاعل مشخص، مطرح می باشد . (47) برخی از دانشمندان غربی نیز این نکته را باور دارند . (48)

پیوند اخلاق با فطرت، عامل جاودانگی و ثبات آن بوده و از محدوده زمان، مکان و نژاد خاص بیرون است . امور فطری در نهاد انسان قرار دارند و خداوند عوامل نیل به کمال و آفات و موانع آن را به او الهام کرده است; «فالهمها فجورها و تقواها» . (49)

هر نوع فکر و عملی که ریشه فطری دارد، از قلمرو و سیطره عوامل سه گانه جغرافیایی، اقتصادی و سیاسی بیرون است; یعنی، ساخته و پرداخته این عوامل نیست; اگر چه این عوامل در رشد و شکوفایی یا پژمردگی و رکود آن تاثیر بسزایی دارند . (50) از این رو می توان گفت گزاره ها و ارزشهای اخلاقی پیوسته مطلق بوده و تا انسان بوده و هست، حاکمیت خود را از دست نخواهد داد . هیچ اصل مهم اخلاقی نمی تواند در زمانی زیبا و زمانی دیگر نازیبا باشد .

برخی گفته اند نمی توان یک طرح اخلاقی برای همه افراد بشر آن هم در همه زمانها ارائه داد; هر طرح و نظام اخلاقی از طرف هر مکتبی (اعم از اسلام و غیر آن) عرضه شود باید به منطقه و زمان خاص محدود شود و نسبت به دیگر زمانها و مناطق حجیت ندارد; چرا که بسیاری از امور رفتاری و اخلاقی دگرگون می شوند; چیزی که در گذشته زشت بوده، امروزه ممکن است پسندیده شود، یا چیزی امروز ممکن است رواج داشته باشد، ولی در آینده ناپسند شمرده شود . (51)

پاسخ این است که این افراد میان آداب و اخلاق فرقی نگذاشته اند; آنچه متغیر است آداب و رسوم است، نه اخلاق و ارزشهای اخلاقی; مثلا احترام به میهمان ریشه فطری دارد، ولی کیفیت احترام از بخش آداب و رسوم می باشد و نباید انتظار داشت همه افراد بشر در کیفیت احترام، عملکرد یکسان داشته باشند .

بدینسان اخلاق، خصلتها و ملکاتی هستند که در نهاد انسان ریشه دارند و در سایه ریاضت و کوشش، رشد و نمو می کنند و چنین اصولی نمی توانند نسبی باشند; به گونه ای که انسان، نوع دوستی یا عدالت را در زمانی زیبا و در زمانی دیگر با فطرت خود ناهماهنگ احساس کند . آری! رسوم و عادات، اموری قراردادی هستند که با اتفاق ملتی پدید می آیند و پس از مدتی منسوخ می گردند . (52)

آزادی نیز از امور فطری و خدادادی است و سرکوبی آن و حکم به مجبور بودن انسان نادرست است . این غریزه باید تا آنجا رها باشد، که دیگر خصلتهای مثبت را سرکوب نکند . رشد سایر فضایل اخلاقی در پرتو آزادی معقول و بخردانه است; نمی شود تنها همین خصلت را بی مهار رها کرد و در سایه آن هر عمل ضد اخلاقی را انجام داد . خود فطرت که اصول و ارزشهای اخلاقی را (از نظر زمان، مکان و نژاد) مطلق می داند، حکم می کند که از نظر رفتار، انسان مقید به رعایت دیگر امور فطری است و به بهانه آزادی نمی توان کارهای ضدانسانی را مرتکب شد و توجیه و تحسین نمود . (53)

غرب و نسبی بودن اخلاق

مکاتب غربی، بر نسبی بودن اخلاق استوارند و در آنها، اصول تربیتی و اخلاق (مانند بسیاری از چیزهای دیگر) مفاهیمی مطلق نیستند، بلکه نسبت به زمانها، مکانها و موقعیتها تغییر می کنند . صواب و خطای اخلاقی در جوامع گوناگون فرق می کند و هیچ ملاک اخلاقی عام و مطلقی که برای همه انسانها در همه زمانها الزام آور باشد، وجود ندارد . (54) نمی شود گفت چیزی برای همه وقت و هر جا اخلاق خوب و برای هر جا و همه وقت اخلاق بد است .

نسبیت گرایی اخلاقی مبتنی بر مکتب سقراط است که پایه اخلاق را عقل می داند و می گوید اخلاق خوب، کارهایی است که عقل آن را زیبا می داند و اخلاق بد، کارهایی است که عقل آن را زشت می شمارد . اگر معیار اخلاق، حسن و قبح عقلی باشد، با تغییر تشخیصها و افکار، باید اخلاق هم تغییر کند .

باور به نسبی بودن اخلاق، در واقع اخلاق را بی اثر می سازد; از این رو به شدت مورد انکار اندیشمندان اسلامی قرار گرفته است . (55) اعتقاد به نسبی بودن اخلاق باعث افول و نابودی فضایل اخلاقی در جوامع غربی شده است . راستگویی و نوع دوستی را تا آنجا که به منافع قدرتهای بزرگ آسیب نرساند مجاز می شمارند، همچنان که نتیجه آن، آزادی نامحدود و مطلق است .

«در لیبرالیسم غربی چون حقیقت و ارزشهای اخلاقی نسبی است، لذا آزادی نامحدود است . چرا؟ چون شما که به یک سلسله ارزشهای اخلاقی معتقدید، حق ندارید کسی را که به این ارزشها تعرض می کند ملامت کنید، چون او ممکن است به این ارزشها معتقد نباشد . بنابراین، هیچ حدی برای آزادی وجود ندارد; یعنی از لحاظ معنوی و اخلاقی هیچ حدی وجود ندارد، منطقا آزادی نامحدود است . چرا؟ چون حقیقت ثابتی وجود ندارد; چون به نظر آنها حقیقت و ارزشهای اخلاقی نسبی است .» (56)

از اندیشه نسبیت گرایی می توان چونان عذری برای قصور و تقصیر در وظیفه مبارزه با ظلم و منکرات استفاده کرد و بلکه بسیاری از منکرات (مانند همجنس گرایی) را توجیه نمود . (57) افول دین و نادیده انگاشتن حقیقت هستی، سبب تمایل شدید به نسبیت گرایی شده است . به گفته داستایوفسکی اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است . (58)

سرچشمه فرسایش اخلاق دینی و گرایش به آزادی مطلق در غرب نیز، نه در مادیت فلسفی، بلکه در ساختار جامعه مدرن لیبرال نهفته است . حذف حاکمیت خدا و وابسته کردن اخلاق به عادات، امیال و فرهنگها، پیامدی جز تباهی و فرسودگی اخلاقی ندارد .



::
:: مرتبط با:
:: برچسب‌ها: مبانی آزادی معنوی در اسلام , نسبی یا مطلق بودن اخلاق , غرب و نسبی بودن اخلاق , آزادی معنوی {بخش دوم} ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Foot Issues دوشنبه 16 مرداد 1396 04:02 ب.ظ
It's actually a great and helpful piece of information. I am satisfied that you shared this helpful info with us.
Please keep us up to date like this. Thank
you for sharing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :